Nov 31st Foundation

صحنه آغازین

غروب تهران. خیابان شلوغ، بوق ماشین‌ها، نور مغازه‌ها و آدم‌هایی که در رفت‌وآمدند.

یک پژو ۲۰۷ مشکی کنار خیابان پارک شده. امیر پشت فرمان نشسته و دوست‌دخترش روی صندلی کناری. هر دو بستنی به دست، در حال خندیدن و گپ زدن هستند.

دختر: امشب واقعاً خوش گذشت.

امیر: هنوز تموم نشده. دسرمونم که رسید!

هر دو می‌خندند.

ناگهان یک موتور با سرعت از بین ماشین‌ها رد می‌شود و کنار سمت شاگرد توقف می‌کند.

قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد، ترک‌نشین موتور دستش را از پنجره باز رد می‌کند، گوشی دختر را می‌قاپد و موتور با گاز دادن فرار می‌کند.

دختر: وای! گوشی من! گوشی منو دزدیدن!

او با اضطراب به عقب نگاه می‌کند و موتور را نشان می‌دهد.

دختر: امیر! یه کاری بکن!

امیر که هنوز بستنی دستش است، با تعجب به او نگاه می‌کند.

امیر: مگه گوشیت بیمه نبود؟

دختر: نه! هی می‌خواستم بیمه‌ش کنم، هی عقب افتاد! الانم وقت نصیحت نیست!

موتور هر لحظه دورتر می‌شود.

دختر: بجنب امیر!

امیر نگاهی به موتور می‌اندازد. بعد بستنی‌اش را از پنجره بیرون پرت می‌کند، دنده را جا می‌زند و کمربندش را محکم می‌کند.

امیر: محکم بشین.

صدای روشن شدن موتور ۲۰۷.

امیر: گوشیتو پس می‌گیریم.

لاستیک‌ها روی آسفالت جیغ می‌کشند و پژو ۲۰۷ مشکی به دل ترافیک تهران می‌زند.

شروع بازی